ذبيح الله صفا
1270
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ز هفت اقليم جنبش كرده هر هفت * ز امواج هوا پوشيده زربفت عروس تازه طبع مخترع فن * بداماديش مايل مرد تا زن سبكروحيش ابر كوه تمكين * نشستن باشد آن برخاستن اين بهارش چاك پيراهن گشودن * خزانش رنگ بدخويى نمودن فنا زهريست نامش فرقت او * بقا جامى شرابش صحبت او * سه ره در پيش دارد عاشق زار * كه رفتاريست هريك را سزاوار طلب باشد نخستين كز كشاكش * رگ و پى مىكند زنجير و آتش بآتشها زند چون شعله دامن * بشورشها كشد چون موج گردن سرش بر دوش صد سودا كند رقص * دلش در سينهء صحرا كند رقص هم از همراهيش ترسد دويدن * هم از همباليش لرزد پريدن كند سودا ز معشوق غلط سير * ز خود غافل سراغش گيرد از غير دويم نزديكى و گستاخگويى * كز آن رو مىكشد گل زردرويى دلش هردم بسازى كرده آهنگ * گه از بوسه سرآرد گاه از رنگ هواى كامجويى سازدش گرم * تذرو نخوتش ريزد پر شرم وصال از دوست خواهد چون ببيند * بساط دوستى خصمانه چيند دمش در عرض مطلب سرد باشد * دمد چون سبزه اول زرد باشد شود آخر خجل از خواهش كام * ولى وقتى كه بالاتر نهد گام سيوم دار الشهود اتحادست * كه اصل اينجا مطابق با سوادست رسد يك نشأه از صد جوش چون مل * دمد يك رنگ از صد رنگ چون گل در آن گر خويش را جوينده يابد * ز هر جانب بسوى خود شتابد درنگ آرد شبيخون بر شتابش * بَدَل گردد بآرام اضطرابش بخاموشى شود شوقش عنان تاب * كه ظرف پر ندارد ناله در آب چنان مستغرق وحدت نشيند * كه خودبين گر شود جز حق نبيند